X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 17:29

به نام تنها آرام جان


اگر تازگیا روانت برات شاخ و شونه می کشه بدون کم کم داری شاخ روان میشی




به شاخ روان خونه ی من خوش اومدید!

نظرات بسته ست...چرا؟ نمدونم 

اما اگر کارم داشتید 

از قسمت تماس با من برام پیغام بذارید حتما میخونم ...ممنون


راستی صفحه ی اینستاگرامم هست میتونید سر بزنید 

serek_ynph

به نام خداوند هجرت های شبانه

پنج‌شنبه 9 دی 1395 ساعت 00:18

سلامی به تلخی یک خداحافظی

ماه ها بود که قصد نوشتن داشتم...

ماه ها بود که نشد روی تن دیوارهای شاخ روان خانه ی عزیزم چیزی حک کنم...

قلمم نخشکیده بود...

اینجا را فراموش نکرده بودم...

گاهی فقط کلید می انداختم و یواشکی می آمدم در و دیوارش را نگاهی می انداختم آهی میکشیدم و می رفتم...

نشد بنویسم...چرایش بماند پیش من و خدا...

اما آمده ام که دوباره بنویسم...نه اینجا...گفته بودم قصد هجرت دارم...در همان پست موقتی که پاک کردم...گفته بودم وقت کوچیدن رسیده

زمانش را نگفتم ...اما امشب دلم ندای حرکت کاروان را در تاریکی شب سر داده...

خواستم بی صدا کوچ کنم، اما یادم آمد که قول داده بودم خبر بدهم ...یادم آمد گفته بودم متنفرم از کسانی که وبلاگشان را یکهویی بی خبر رها میکنند بدون خداحافظی یا تعیین تکلیفی...بنابراین فقط آمدم که بگویم خداحافظ ...دیگر اینجا نمی نویسم

چرایش را نپرسید اصلا ...همین قدر بدانید که دیگر امن نیست این خانه برای اینکه serek خودش باشد ، همان شاخی جانی باشد که دل تنگش را اینجا ببیرون می ریخت...دیگر خانه ی امن نیست اینجا

آدرس نمیدهم اما اگر آمدید و پیغام گذاشتید و از محارم این خانه بودید آدرس جدید را برایتان می فرستم...البته اگر هنوز این خانه را از یاد نبرده باشید و گاهی سر بزنید به امید دیدن صاحبش ... 

اینجا را همین طوری که هست نگه میدارم ، مثل یک موزه ...برای عبرت روزهایی که در راهند و برای حسرت روزهایی که گذشتند...اینجا را همین طوری که هست پشت یک شیشه ی بلوری از اشک نگه میدارم.

تلخ است رها کردن اینجا...تک تک پست هایش با تک تک نفس هایم گره خورده بود...سخت است بعد از چند سال خاطره ...ولی باید رفت تا خانه ای جدید ساخت

به سبزی و شادابی خانه ی قبلی و شاید هم زیباتر ...رفتن همیشه پایان نیست گاهی بهانه ی یک شروع شورانگیز است.

منتظر آدرس پرسیدن هایتان هستم.



امضا شاخ روان 

دلم.......

چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 15:46

بغض مثل یه گاز بی رنگ و بی بو می مونه که یک دفعه نمیکشتت ایجاد شدن و اثر گذاریش تدریجیه اما کاری و مهلکه...در طول زمان هی تلمبار میشه تلمبار میشه تلمبار میشه .....هر کسی هم رد میشه میبینه بغض گرفتی یه کم دیگه غصه میذاره روش و رد میشه.حتی کسانی که فکر میکنی درمان درد بغض هات باشن میشن یه رهگذر بی رحم که پا روی بغض ورم کرده ت میذارن و رد میشن ...

کم کم به یه جایی می رسی که نفس کشیدن سخت میشه حرف زدن کشنده میشه و شاد بودن دور میشه حتی گریه کردن غیر ممکن میشه ...

بغض چیز بدیه، مثل یه دمل چرکی که حتی نیشتر هم خالیش نمیکنه .از این غصه های مسکوت که دلت نمیاد برای کسی تعریف کنی . وقتی تلمبار بشه نرم نرمک از پا درت میاره.


پ.ن:برای دلم دعا کنید .خیلی دعا کنید 


مادری نگو عمه لیلا بگو

سه‌شنبه 19 مرداد 1395 ساعت 16:25

یه رسمی توی خونه ی ما هست به اسم لواشک پزون 

هر میوه ای که قابل خوردن نباشه لواشک میشه :) 

مادری کار لواشک پزونو از یه پلاستیک چند کیلویی آلو شکسته شروع کرد الان به درجه ای از عرفان رسیده که فصل لواشک پزی تو خونه پایه گذاری کرده ، ظرف و سینی و تشت و دیگ مخصوص داره و اووووه تشریفاتی که بیا و ببین ثمره ی این رسم قشنگ هم میره تو شیکم ما که خودم اصلا باعث و بانی راه افتادن این جریان بودم چون اعتیاد شدددددیییید به فشاری جات دارم و محصولات کروکثیف بیرون از گلوم پایین نرفته تبدیل میشن به تاولای خوجل موجل ته حلق و مری و معده م...

کم کم استعداد مادری در تبدیل هر چیز خوردنی گسترش پیدا میکنه اوایل فقط آلو بود بعد شد آلو همراه میوه های دیگه مثل هلو یا آلبالو یا زرشک یا سیب! یا شلیل یا هر چیزی که قابلیت لواشک شدن داشته باشه 

مراسم عقدکنون خواهری که تموم شد دیدم رفته بالا سر میوه هایی که مونده بودن وایساده گردنشو چهل درجه کج کرده چشماشو تنگ کرده با یه لبخند نابغه طوری داره موزا رو نگاه میکنه میگم مادری بیخیال این یه قلم لواشک بشو نیست 

کم مونده منم بندازه تو دیگ بپزه صاف کنه پهن کنه تو دیس لواشک سه رک درست کنه دیگه! 

دور از جون نوشت

یکشنبه 17 مرداد 1395 ساعت 01:45

دیشب نقل حرفای همه ی محل بودیم

خونه ی ما و خونه ی همسایه ی دو تا خونه اون ور تری...

دیشب همه ی اهل محل با بهت اومدن پشت پنجره و یه نگاه به پنجره ی خونه ی ما کردن یه نگاه به پنجره همسایه ی دوتا خونه اون ورتر...بعد یه آهی کشیدن و گفتن کار خدا رو نگاه کن! 

پ ن:وسطای مجلس عقد خواهری و بزن و بکوب و هلهله خبر آوردن بعد از ظهر پسر ۱۶ ساله همسایه دوتا خونه اون ورتر خودکشی کرده و جوون مرگ شده :(

  حالا ما مونده بودیم شاد باشیم یا گریه کنیم!؟؟؟؟ 

امروز صبح دوتا ماشین تو محله خیلی تو چشم میزد یکی ماشین عروس گل زده از مراسم دیشب و یکی آمبولانس بهشت زهرا (دور از جون همه ی جوونا وعروس داماد ما)

خدا همه ی خونه ها رو پر از شادی کنه.خدا هیچ خانواده ای رو داغ دار نکنه...هرچند دعای عجیب و غیر ممکنی به نظر میرسه :/

خواب های آشفته

شنبه 16 مرداد 1395 ساعت 16:14
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

مکافات های یک خواهرزن

شنبه 16 مرداد 1395 ساعت 16:11

هر کااااااری کردیم نرفت آرایشگاه خودمون رفتیم صد هزار تومن پول رنگ و دکلره و... دادیم برای اینکه توی خونه یه حرکتی بزنیم.به زور خواهش تمنا و شما مادر عروسی و عز این حرفا این بشر گریزون از رنگ مو رو نشوندیم بلوند کردیم ...یه چیزی ازش دراومده عروووووسک !!! باز میگه مشکی قشنگتره هااااا...

بعد رفته حموم اومده باکلاس بازی دربیاره شامپو مخصوص موهای رنگ شده بزنه برداشته اشتباهی  شامپوی رنگ ریخته سرش ، بعد منو صدا کرده میگه ببین چرا این شامپو رنگ میده رنگ موهامو عوض کرده انگار ...

من دراون لحظه :o

موهای اون که هویجی شده,:/

شامپو رنگ :)

پولی که ریختم سطل عاشغال :(





عمو دستای خوش یمن کیلو چند؟

دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 01:57

مادربزرگی میگه بعضی چیزا به دست بعضی آدما نمیاد مثلا بعضیا دستشون تند و تیزه سرکه و شور بندازن عالی میشه ولی ماست بزنن خراب میشه به دستشون نمیاد یا مثلا بعضیا دستشون شیرینه ماست بزنن عالی میشه  ولی سرکه بندازن کپک میزنه...

اوایل زیاد حرفشو باور نداشتم اما بعد یه مدت زندگی بهم ثابت کرد دست بعضی آدما به بعضی چیزا نمیاد مثلا دست بعضیا به خوشی نمیاد هر چی لحظه ها رو به هم بدوزن بازم ازش یه لحاف چهل تیکه ی کج و کوله درمیاد که هیچ طرحی از شادی توش نیست یا بعضیا دستشون به غم نمیاد جون به جونشون کنی قیافه شون کر کر خنده آفریده شده،افسرده مفسرده هم که باشن بازم نگاشون کنی خنده ت میگیره و عمر غمهاشون چند ثانیه بیشتر نیست. به قد فوران یه آتش فشان چند دقیقه ای پر از واژه ی غمناک تحمل کنی تموم میشه . اینا غم اصلن به تنشون نمیشینه توان غمگین بودن ندارن مثل اسب آبی که استعداد چهارزانو نشستن نداره ...

یا مثلا بعضیا دستشون به رفاقت نمیاد خودکشی و خود زنی و مرام پاشی و از این حرفا هم فایده نداره کلا مثل راسو یه بوی گندی از دوستدان این آدما متساعد میشه که هر رفیقی رو دفع میکنه .هیچ گندزدایی هم این بی استعدادی بدبو در تنهایی رو برطرف نمیکنه. عوضش بعضیا دستشون به رفیق بازی میاد به قول قدیمیا مهره مار دارن .پلک میزنن  شونصد نفر تلفات میدن. کلا تنهایی بهشون نیومده . همیشه یکی دوتا کشته مرده و نوچه و جان نثار دورشونن و جیباشون پر از نامه های من تو را قربانه...

خلاصه باور کنید دست بعضی عادما به بعضی چیزا میاد به بعضی چیزا نمیاد وگرنه زندگی بهتون ثابت میکنه اونم یه اثبات خشن ریاضی از راه سینوس کسینوس و انتگرال و مشتق و...طوری که مساوی بی نهایت بشید بعله...از ما گفتن بود 


تک بیتی هایی که ذکر میشوند بر لب

یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 23:38

عشق داغی ست که تا مرگ نیاید نرود 

هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد 


:) 

خاطرات یک خواهر زن

جمعه 8 مرداد 1395 ساعت 00:26

چادر رنگی رو انداختن روی سر خواهری که افتتاح بشه مادر بزرگی با یه کاسه نقل پرید وسط و کل زنون نقل پاشید رو سر عروس داماد ...مادر داماد کیف کرد از این حرکت مادربزرگی جان جانان  و برگشت گفت روی سر مجردای مجلسم بریزید  بختشون باز بشه مادر بزرگی هم گوله کرد و پرید سر جوونا ...

سه چهار تا رو که نقل پاشی کرد رسید به من که داشتم از مراسم فیلم میگرفتم ، تا اومد نقلا رو بپاشه با یه حالت غضبناک جدی گفتم سر من نریزیاااااااا... 

بنده خدا هول شد نتونست دستشو پس بکشه نقلا رو پاشید روی سر پدری که کنار من وایساده بود ...

دیگه روده معده نموند واسه مون انقدر خندیدم :)))  

فکر کنم بخت پدری به زووودی باز بشه یا به قول مادری تمبونش دوتا بشه ؛)

( تعداد کل: 396 )
   1       2       3       4       5       ...       40    >>