ندارندگی و برازندگی

چهارشنبه 12 اسفند 1394 ساعت 20:55

با دوست جان طبق معمول صبح زود کوله به پشت و کتاب به بغل رفتیم کتابخونه برای خرخوانی... آبدارچی فرهنگسرا جلوی کتابخونه جلومونو گرفت :خانم دیروز آقاتون اومده بود دنبالتون جلوی در...

نیشمو تا ته باز کردم و گفتم ما آقا نداریم...

صورتشو جمع کرد و با یه لحنی که از صدتا فحش بدتر بود گفت منظورم اون آقا نبود ...سنش زیاد بود منظورم پدرتون بود...

هول شدم گفتم ما بابا هم نداریم 

یه نگاه تاسف باری بهم کرد و رفت 

داشت زیر لب میگفت:بیا هی میگن بذارید جوونا درس بخونن...خب خل شده دختر بدبخت انقدر خونده...

تا پنج دقیقه وسط راه پله ها وایساده بودیم تا خنده ی شدید دوست جان بند بیاد ...

میگفت روت میشه برگشتی خونه تو چشمای بابات نگاه کنی؟