سر جلسه ی رسمی شورای مرکزی گوش تاگوش آدم نشسته ،سر تصویب یه برنامه اختلاف نظر میشه.
کار به رای گیری میرسه، چهار نفر از آقایون و سه نفر از خانوما به علامت موافقت دست بلند میکنن،اون وقت تو برگردی بگی خب چهار و سه ...هشت نفر رای مثبت داریم.از سکوت ناگهانی جلسه و سرهای پایین انداخته شده هم چشم پوشی کنیم ،خدایی اینکه یکی از آقایون مخالف تو برگرده بگه ببخشید جسارت میکنم اما سه و چهار میشه هفت نه هشت دیگه عمق فاجعه ست...نمیشه ازش گذشت.
هیچی دیگه جلسه ریخت بهم.تا آخرش نتونستیم جمعش کنیم.انقد خندیدن که روده هاشون ورم کرد.
منم دیدم اوضاع پسه اشاره کردم جلسه رو تموم کنید من برم تو افق محو بشم.
جا داشت با یه هاراگیری شرافتمندانه از عزتم دفاع کنم ولی متاسفانه ما آدمش نیستیم،یا آدمش ما نیستیم.
در هر حال فقط سرمونو گذاشتیم رو میز تا نبینیم انفجار مجلس رو...
مادرا مبتکر ترین موجودات دنیا هستن مخصوصا در زمینه ی آشپزی ،
حدود هشتاد درصد ایرانیا با پدیده ی رویداد هفته آشناهستن و بیست درصد بقیه شونم حتما از غذاهای ترکیبی مادری هاشون میل کردن . در حالت اول غذای باقی مونده از شام یا ناهار برای مدت نامعلومی (مورد گزارش کردن تا یک ماه) تو یخچال منتظر میمونه تا یک آخر هفته یا یکی از روزایی که مادری شما حوصله آشپزی نداره یا به علت مشغله نرسیده آشپزی کنه به همراه سایر غذاهای مونده یک وعده ی غذایی کامل رو برای شما تشکیل بده.در حالت دوم شما دست مادری رو خوندید و حاضر به خوردن رویداد نیستید،در اون صورت مشاهده خواهید کرد که سوپی که مادری پخته یا کوکویی که در سیم ثانیه درست کرده چقدر مزه ی آشنایی داره(مثلا مزه ی عدس پلوی دیروز).
مورد داشتیم قیمه تبدیل به گوشت کوبیده شده.شمام هر چی زور بزنید فکر کنید مگه آبگوشتی که از اول به صورت گوشت کوبیده پخته شده باشه داریم یا نه واصلن مگه آبگوشت لپه و بادمجون داره !!!جایی نمیرسید...
تو خونه ی ما مدلی دیگر از ابتکارات آشپزی هست به نام غذای بهشتی ... وختی اتفاق می افته که مادری تصمیم میگیره غذایی رو که توی به خانه برمیگردیم آموزش دادن یا از کسی یاد گرفته درست کنه ولی دستور پختشو یادش رفته یا دلش هوس ابتکار عمل میکنه...
هیچی دیگه اون روزا شما آرزو میکنی کاش رویداد داشتیم .
معمولا هم جز اینجانب کسی حاضر نمیشه از این غذا میل کنه و همین کار خدا پسندانه باعث میشه سیل دعاهای مادری روی سرم بریزه و تا شب پادشاهی کنم.همین طوری پیش برم قطعا هفتاد هشتاد درصد اراضی بهشت رو پیش خرید کردم رفته...به فکر خودتون باشید.از ما گفتن بود.
گاهی سهم تو همان یک بند انگشتی ست که جلویت انداخته اند
بیخود آغوش باز نکن بیشترش نمیکنند !
تو رو آرزو نکردم
ته تنهایی جاده
آخه حتی آرزوتم واسه من خیلی زیاده،
تو رو آرزو نکردم
این یعنی نهایت درد
خیلی چیزا هست تو دنیا که نمیشه آرزو کرد
....
همش دارم زمزمه ش میکنم، شده زبون حالم.تلخه نه؟
تلخی تا مغز استخونم نفوذ کرده ،مثل سرما ...
به عمق گریه های یواشکی شبانه حالم خرابه...
به وسعت لبخندای دروغی...
حالم خرابه...
باید حالا فریاد بزنیم،درست همین حالا. توی همین نقطه ای که ایستادیم محکم بایستیم و با صدای بلند خط قرمزمونو فریاد بزنیم تا بفهمند که این خط قرمز رو با خون قلبمون کشیدیم...
بلندتر بگو بلندتر از فریاد استکبار
من عاشق محمد (ص) هستم نقطه
لبیک یا رسول الله
کلی برنامه ریزی کرده بودم واسه دو هفته تعطیلات بین ترم ،
خدا این روزا کلا یه فرشته مستقل خلق کرده
با این ماموریت که کمین کنه و در فرست مناسب بپره تو برنامه های این بنده ی تبعیدی...
تقریبا همه ی تعطیلاتم توی بیمارستان و فیزیوتراپی گذشت

همین طوری دراز کشیدم روی تخت و در دیوار اتاقمو متر میکنم که نگاهم روی تو ثابت میمونه ،
یه لحظه یادم می افته که چقدر غافل شدم!
از خودم ،از احساساتم ،از موهای سرم که توشون رگه های سفید پیدا شده، از دست خط جزوه هام، از اثاثیه های اتاقم، حتی از تو...
از تو که با چشمای سیاه و آبی دکمهایت زل زدی به من و من اصلن حواسم به این نبوده که انقدر نگاهت نکردم که روی موهات یک دنیا گرد و خاک نشسته...
درحدی که انگار از اول موهات هیچ وقت مشکی نبوده و مثل من ارث موی سفید داشتی...ولی تو حواست به من بوده،مثل یه عروسک وفادار نذاشتی صاحبت تنهایی مو سفید کنه...
این شاخ روان خونه شده آرامشکده ی دلم ...هر جای دنیا هم که باشم حتی اگر در بدترین وضعیت باشم و
نتونم بنویسم بازم دلم شور تنها نموندن اینجا رو میزنه،مثل یه مادر که شبا بلند میشه و یواشکی برای بچه ش گریه میکنه!
انقد که یه وختایی از همون وختایی که مدتهاست ننوشتم از لابه لای گرفتاریا
تو صفه ی گوشیم صفه ی اصلی وبلاگو باز میکنم وعین یه خواننده ی پروپاقرص آخرین مطلبو نگاه میکنم و
میگم:عه؟چرا این دختره مطلب جدید ننوشته؟
بعدشم به مربع اون گوشه نگاه میکنم و میبینم با اینکه وبلاگ خاک گرفته
دیروز و امروز دو سه نفری بهش سر زدن.
لبخندی روی صورتم پهن میشه و حس میکنم اونقدرام که فک میکنم تنها نیستم...
تنها کسی که این شاخ روان خونه رو دوست داره وکسی که تنها این شاخ روان خونه دوستش داره!!!
فرجه ی کوتاه و جزوه ی قطور و کتاب ترجمه شده ی ناخوانا و امتحانات فشرده ی هر روز هر روز ،خر است
عذر خواهی میکنم از دوستانی که برای پست قبلی نظر گذاشته بودن و نظرشون نمایش داده نمیشه
اصلن باز بودن نظرات اون پست اشتباهی شده بود
به همین خاطر اصلاح شد ...بازم عذر خواهی