زل زدم بهش ...زل زد تو چشام...
یه سی ثانیه ای هردومون با تعجب به هم خیره شده بودیم،آخه هیچ کدوم انتظار نداشتیم اینجا همدیگه رو ببینیم. با خودم گفتم آخه چه جوری اومده اینجا؟هنوز باور نمیکردم...شاید اشتباه دیدم!
زبونم بند اومده بود.اونم که چیزی واسه گفتن نداشت.
هردو منتظر واکنش اون یکی بودیم!
سرشو که بلند کرد فهمیدم که همشون ارثی انقد گردن دارن. فقط چون سرشونو بلند نمیکنن نمیفهمی چقد گردن دارن... :-)
دستام شروع کرد به لرزیدن...مادری اگر میفهمیییییید!!! تیکه بزرگم گوشم بود.
اونم فهمید به نفع هیچکدوممون نیست که بمونه . اومد بره.طاقتم تموم شد،با یه جیغ بلند و کش دار خواهری رو صدا کردم.توی اتاقش بود .مثل فشنگ پرید بیرون: چی شده؟
عین کسایی که دزد گرفته باشن بریده بریده گفتم: مار...مار...مارمولک
اونم جیغ کشید.دوستمونم که مهمونمون بود رفت تو اتاق پرید رو تخت.خواهری وحشت زده گفت: از کجا اومده؟ من:چه میدونم منم اولش باورم نمیشد.
اونم از ما ترسیده بود همه مون از ترس خشک شده بودیم...
حالا دوس جون از تو اتاق نظر میده: زنگ بزنید ۱۲۵
ما :-|
اون: خب زنگ بزنید ۱۱۵ بیاد منو ببره
ما : میشه خفه شی ما بتونیم فکر کنیم؟( بحث به سادگی آپولو هوا کردن نیست که مارمولکه)
اون: لااقل زنگ بزنید پدر بزرگتون بیاد این قائله رو ختم کنه...
تا آقا جون بیاد نصف پیف پافو خالی کرده بودیم روش... اومد گرفتش از پنجره انداختش تو حیاط.استدلالش این بود که نباید حیوونو کشت.مخصوصا این یکی که کلی فایده داره! ولی فک کنم با اون وضعی که ما شیمیاییش کردیم بنده خدا ریه هاش پیاده شده باشه،تا شب زنده بمونه خیلیه.
نیم ساعت بعدشم بقیه ی پیف پافمونو رو سوسکی که با گستاخی رو فرش سفید مامانم پاتیناژ میکرد خالی کردیم.
دوس جون بلند شده وسایلشو جمع میکنه میگه برم تا گودزیلا نیومده.
خواهری اومده درستش کنه میگه نه دیگه گودزیلا نداریم،در حد همون رتیل وایناست...باید قیافه اون بنده خدا رو میدیدید :-)
پ.ن به خدا خونمون کلنگی نیستاااااااا.مثملا آپارتمانه ولی خب یکم هیجانش بالاست...به قول خودم تو خونه ی ما هر لحظه ش یه درسیه.راه میری باید منتظر یه سورپرایز باشی.بهله!