-
پلیسی جات
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 16:44
توی عمرم از یه سریال پلیسی خوشم اومده باشه همین میکاییله... به دوستم میگم اگه شبیه میکاییل وجود داشت چی میشداااااا... میگه نه بابا این تصویر ایده آلیه که آرزو دارن پلیسا باشن وگرنه عمرا شبیه میکاییل تو دم و دستگاه پلیس وجود داشته باشه! البته من تقسیم بندی دیگه ای دارم که یکم رقیق تره.میگم پلیسا دو دسته میشن: یه دسته...
-
میفهمم میفهمم ...ولی من بیست و دو ساله معتکف نشدم!!!
چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 16:30
کلا بعضیا فاقد لیاقت به عرصه ی وجود تشریف میارن یکی شون این جانب! تا حالا یعنی سن بیست و دو سالگی اعتکاف نرفتم...امسالم که دارم میرم تو جمع معتکفا ، معتکف نیستم . خادمم... قرار بود خادم معتکف باشم ...ظرفیت با نفر قبلی ما پر شد! گفتن یا خادم خالی شو یا بفرما منزل... یه بنده خدایی میگفت خدا حاجت ما رو در حد همون یافتن...
-
استاد اجازه من بخونم؟
شنبه 29 فروردین 1394 20:05
کلاس متون حقوقی استاد بچه ها رو از روی لیست میخونه که ترجمه کنن و نمره بگیرن -آقای محمد زاده…بخون -استاد من آماده نیستم -پس منفی میگیری -نه استاد منفی چرا؟ جلسه بعد میخونم خو! -نه دیگه نشد،صدا زدن استاد مثل خواستگار خوب میمونه یه بار در خونه ی آدمو میزنه اگه ردش کنی دوباره گیرت نمیاد ! دیگه دخترا تا عاخر کلاس نفسشون...
-
معماهای زنونه
پنجشنبه 27 فروردین 1394 20:11
حالا میفهمم چرا توی قسمتای زنونه ی اتوبوس و مترو هر چقدرم فشرده بایستیم بازم به اندازه ی نصف مردا ظرفیت پر میکنیم! عاخه خانوما با کیفاشون دو نفری سوار میشن...
-
حس شاخ روانی
چهارشنبه 26 فروردین 1394 17:04
حس خوب یعنی یه رفیق داشته باشی که با هم برید بوفه ی دانشگاه یه ساعت پیتزا بخرید ...نیم ساعتشو تو بخوری نیم ساعتشو اون... رفیقی که بتونی از دردای دلت بهش غر بزنی و با همدردی چپر چلاغش آروم بشی رفیقی که همه بگن از وختی باهاش میپری آدم شدی! رفیقی که مثل تو عاااااشق لواشک و آلوچه ی کثیف باشه یه رفیق خوب که اذیتش کنی اما...
-
پدرها نوبرونه نمیخورن
یکشنبه 23 فروردین 1394 23:08
پلاستیک گوجه سبز نوبرونه رو گرفته دستش و با ذوق تابش میده... اصلن برق شادی تو چشماش آدمو ذوق زده میکنه.میگه:سرررررک !ببین چی خریدم. جیک ثانیه بعد دیگه پلاستیک دستش نبود. تا رفت لباساشو درآورد برگشت یه سبد پر از هسته گوجه سبز نوبرونه جلوی منو خواهری بود. با دهن باز به هسته ها نگاه کرد و گفت:همه شو خورررردیییییییید!!!...
-
حرف های شاخ روانی
جمعه 21 فروردین 1394 00:47
یه حرفایی هست که نمیشه گفت نه به مادر نه به خواهر جیک تو جیک نه به رفیق صمیمی نه حتی به خدا،با اینکه خودش میدونه... حرفایی که تو تنهاییات از جلوی چشمت رژه میرن توی شلوغیا حواستو پرت میکنن شبا بی خوابت میکنن روزا کلافه ت میکنن زندگی تو برزخ میکنن همیشه هستن...تو همه ی لحظه ها، و باعث میشن که همه ی لحظه هات الکی باشه...
-
به افتخار ارزون شدن مرغ و گوشت
یکشنبه 16 فروردین 1394 14:44
مادری زمان جنگ را خوب به یاد دارد شبی که خبر مذاکرات اعلام شد مادری گفت: وقتی قطع نامه ۵۹۸ تصویب شد مردم سه دسته بودن یک دسته آدمای شکم عزیزی بودن که توی خونه هاشون نشسته بودن زیر کولر و به حکومت غر گرونی و قحطی میزدن و به اونایی که انقلاب کردن فحش میدادن.اینا نهایت زحمتشون این بود که با صدای آژیر وضعیت قرمز هجوم ببرن...
-
سرک مارکوپولو
شنبه 15 فروردین 1394 15:47
من برگشتم :-) سرک در حالی که وای فای خونه شونو بغل کرده اشک شوق می ریزه... یه چند روزی رفتیم قاطی لرهای عزییییز یه دنیااااا حرف دارم از همین چند روز فعلا برم خستگی در کنم...
-
درس جیگری
پنجشنبه 6 فروردین 1394 21:33
می فهمم می فهمم... ولی این بیست ساله منو از خونه بیرون نبرده... آدم باستی این مدلی به خورد نقشش بره... مثلا نقش سخت زندگی کردن
-
به بهانه ی ۲۲مین تحویل حال سرک
شنبه 1 فروردین 1394 13:42
تاثیر گذار ترین پیامی که به مناسبت سال تحویل برام اومد این بود: نوروز سنت است وفاطمیه اعتقاد ... حواسمان باشد اعتقادمان را به خاطر سنت مان زیر پا نگذاریم یا زهرا (س) سال نو همه فاطمی :-)
-
مهر مادری
پنجشنبه 28 اسفند 1393 23:32
با خواهری رفتیم خیابون گردی و تماشای دست فروشای قبل عید ، هوا که حسابی تاریک شده خواهری میگه نگاه کن چقد سرخود شدیم تا این وخت شب بیرونیم... میگم از اون باحال تر نگرانی و پیگیری مادریه که منو کشته...چهار ساعته از خونه زدیم بیرون یه تک نزده ببینه واکنش ما چیه،حداقل از حیاتمون خبردار بشه.همون لحظه مادری زنگ زد.خواهری...
-
رنگ سال و برنامه های جیگولانه
پنجشنبه 28 اسفند 1393 17:16
از جمله برنامه های متحولانه مناسبتای مختلف خونه ی ما اقدامات جیگولانه ی خواهریه که با یه کاسه رنگ راه می افته دنبال زن های خانواده و موهاشونو رنگ میکنه... طرح امسالش همسان سازی بود ... یه کاسه رنگ عنابی که رنگ ساله برداشت افتاد به جون مادری و مادر بزرگی و... این رنگه رو سر هر کی یه رنگی شد... از همه قشنگ تر موهای...
-
یه پیشنهاد
یکشنبه 24 اسفند 1393 22:56
http://www.afsaran.ir/link/873089 لینک مستقیمشو نمتونم بذارم ولی اگه با گوگل لینکشو سرچ کنید مطلبو میاره ... لطفا بخونیدش...یه پیشنهاد سال تحویلیه که خیلی نابه...
-
من زنده ام
یکشنبه 24 اسفند 1393 22:44
در حدی سرم شلوغه که انگار بی کارم... چند هفته ست خانواده م درست و حسابی منو ندیدن وبلاگ که جای خود داره :-)
-
بزه کاری های سرک
دوشنبه 11 اسفند 1393 09:57
میگه واسه شروع قراره خوابگاه متاهلی بگیریم... (کجا؟دانشگاه امام صادق) میگم پس واجب شد یه سرک پارتی دیگه ترتیب بدم.این دفعه خونه ی تو... میگه نه توروخدا بیرونمون کنن باید تو کوچه بخوابیم :-( شوهرم پول نداره. من :-) بهتر خوابگاه امام صادقم جاست میخوای بری زندگی کنی؟ پ.ن:قبلا صابون من به تن دوستان خورده...سرک پارتی قبلی...
-
فاجعه ای به لطافت ترک های دلت
جمعه 8 اسفند 1393 22:59
مادرم میگفت: به دیوار تکیه کن، ولى به نامردها ، نه ...! که دیوار اگر پشتت را خالى کرد، سنگ است و گچ، نهایت سرت میشکند..! ولى اگر نامردى رهایت کرد، دلت میشکند، روح و تمام زندگیت میشکند، و زنى که بشکند، سنگ میشود، سرد و سخت، که نه میخندد، و نه میگرید..! و این یعنى فاجعه...! فاجعه زنیست که از دلداده گى ترسیده..! اعتراف...
-
هپی نس
سهشنبه 5 اسفند 1393 21:48
خوشبختی یعنی صبح کله ی سحر وقتی هوا هنوز تاریکه در سایه ی پدری بری یه کله پزی و جلوی مردای سیبیل کلفت در امنیت کامل یه دست کله پاچه ی مشت بزنی بر بدن .بعدشم با بدرقه ی حضورش راهی دانشگاه بشی در حالی که راضی ترین لبخند دنیا رو روی صورتت داری و آروم خدا رو شکر میکنی به خاطر خیر هایی که به زندگیت هدیه داده و تو ازشون بی...
-
خاله جون سرک
سهشنبه 5 اسفند 1393 21:41
خاله چیست؟ موجود مونثی که رابطه ی تنگاتنگی با مادر آدم دارد و همان نقشی را در زندگی تو بازی میکند که مادرت ایفا میکند.اگر مجرد باشد که از نعمات بزرگ الهی به شمار میرود و خدا آدم را خیلی دوست داشته که به او خاله ی مجرد داده. پ.ن:انقدری که بچه ی خواهرمو دوست دارم هیچ جنبنده ی جانداری رو در تمام طول عمرم دوست نداشتم. این...
-
بمب کپسولی
جمعه 1 اسفند 1393 20:51
نشسته بودم داشتم یه رفیق قدیمی رو تعمیر میکردم * تمام وسایلمم ریخته بودم روی زمین و ولو شده بودم جلوی تلویزیون . طبق معمول مادری با کپسول غضروف ساز (برای زانوی اینجانب که هنوز خوب نشده) از راه رسید: دوباره قرصتو نخوردی؟ در این جور مواقع برای جلوگیری از نزاع دسته جمعی بدون حرف اطاعت میکنم :-) اما اطاعت بی فکر اصلن کار...
-
سوتی های شاخ روانی
یکشنبه 26 بهمن 1393 22:49
سر جلسه ی رسمی شورای مرکزی گوش تاگوش آدم نشسته ،سر تصویب یه برنامه اختلاف نظر میشه. کار به رای گیری میرسه، چهار نفر از آقایون و سه نفر از خانوما به علامت موافقت دست بلند میکنن،اون وقت تو برگردی بگی خب چهار و سه ...هشت نفر رای مثبت داریم.از سکوت ناگهانی جلسه و سرهای پایین انداخته شده هم چشم پوشی کنیم ،خدایی اینکه یکی...
-
غذاهای بهشتی برای بچه های بهشتی
پنجشنبه 16 بهمن 1393 15:40
مادرا مبتکر ترین موجودات دنیا هستن مخصوصا در زمینه ی آشپزی ، حدود هشتاد درصد ایرانیا با پدیده ی رویداد هفته آشناهستن و بیست درصد بقیه شونم حتما از غذاهای ترکیبی مادری هاشون میل کردن . در حالت اول غذای باقی مونده از شام یا ناهار برای مدت نامعلومی (مورد گزارش کردن تا یک ماه) تو یخچال منتظر میمونه تا یک آخر هفته یا یکی...
-
جبر و احتمال
پنجشنبه 16 بهمن 1393 00:02
گاهی سهم تو همان یک بند انگشتی ست که جلویت انداخته اند بیخود آغوش باز نکن بیشترش نمیکنند !
-
تلخی جات
چهارشنبه 8 بهمن 1393 19:32
تو رو آرزو نکردم ته تنهایی جاده آخه حتی آرزوتم واسه من خیلی زیاده، تو رو آرزو نکردم این یعنی نهایت درد خیلی چیزا هست تو دنیا که نمیشه آرزو کرد .... همش دارم زمزمه ش میکنم، شده زبون حالم.تلخه نه؟ تلخی تا مغز استخونم نفوذ کرده ،مثل سرما ... به عمق گریه های یواشکی شبانه حالم خرابه... به وسعت لبخندای دروغی... حالم خرابه...
-
فریاد میزنم نام تو را ...
پنجشنبه 2 بهمن 1393 15:55
باید حالا فریاد بزنیم،درست همین حالا. توی همین نقطه ای که ایستادیم محکم بایستیم و با صدای بلند خط قرمزمونو فریاد بزنیم تا بفهمند که این خط قرمز رو با خون قلبمون کشیدیم... بلندتر بگو بلندتر از فریاد استکبار من عاشق محمد (ص) هستم نقطه لبیک یا رسول الله
-
چلاق نوشت
پنجشنبه 2 بهمن 1393 14:59
کلی برنامه ریزی کرده بودم واسه دو هفته تعطیلات بین ترم ، خدا این روزا کلا یه فرشته مستقل خلق کرده با این ماموریت که کمین کنه و در فرست مناسب بپره تو برنامه های این بنده ی تبعیدی... تقریبا همه ی تعطیلاتم توی بیمارستان و فیزیوتراپی گذشت
-
وفاداری چشم دکمه ای
شنبه 27 دی 1393 19:58
همین طوری دراز کشیدم روی تخت و در دیوار اتاقمو متر میکنم که نگاهم روی تو ثابت میمونه ، یه لحظه یادم می افته که چقدر غافل شدم! از خودم ،از احساساتم ،از موهای سرم که توشون رگه های سفید پیدا شده، از دست خط جزوه هام، از اثاثیه های اتاقم، حتی از تو... از تو که با چشمای سیاه و آبی دکمهایت زل زدی به من و من اصلن حواسم به...
-
خانه ای برای یک شاخ روان
شنبه 20 دی 1393 23:11
این شاخ روان خونه شده آرامشکده ی دلم ...هر جای دنیا هم که باشم حتی اگر در بدترین وضعیت باشم و نتونم بنویسم بازم دلم شور تنها نموندن اینجا رو میزنه،مثل یه مادر که شبا بلند میشه و یواشکی برای بچه ش گریه میکنه! انقد که یه وختایی از همون وختایی که مدتهاست ننوشتم از لابه لای گرفتاریا تو صفه ی گوشیم صفه ی اصلی وبلاگو باز...
-
وقت ندارم بنویسم نقطه
جمعه 5 دی 1393 14:26
فرجه ی کوتاه و جزوه ی قطور و کتاب ترجمه شده ی ناخوانا و امتحانات فشرده ی هر روز هر روز ،خر است
-
معذرت نوشت
دوشنبه 1 دی 1393 00:18
عذر خواهی میکنم از دوستانی که برای پست قبلی نظر گذاشته بودن و نظرشون نمایش داده نمیشه اصلن باز بودن نظرات اون پست اشتباهی شده بود به همین خاطر اصلاح شد ...بازم عذر خواهی