بدون شرح

سه‌شنبه 7 مهر 1394 ساعت 23:21

گاهی به یه جایی میرسی که هیچی آرومت نمیکنه

مثل مرحله ای از درد که از هوش میری یا به هوشی اما از شدت جراحت حتی درد رو هم حس نمیکنی 

به نقطه ی پوچی که حتی تموم شدن این درد رو هم نمیخواهی...

که حتی آرزوهای قشنگی که تا دیروز داشتی و فکر میکردی بهشون و امید داشتی بهشون رو هم نمیخواهی...

که حتی زنده بودن رو هم نمیخواهی...


توی این لحظه هیچ چیز ...هیچ چیز ...هیچ چیز جز داشتن یک نفر توی آسمون نمیتونه توی این برزخ نگه ت داره و مجبورت کنه ادامه بدی ...هییییییچ چیز